تبلیغات
دریافت کد ابزار آنلاین
بلاگ گروه مترجمین ایران زمین
دل شکسته - شیطان جنس کهنه می فروشد
 
دل شکسته
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست،پنهان کردن قلبی است که به بدترین حالت شکسته باشد...
درباره وبلاگ


☆ منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست ☆

☆ شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست ☆

☆منو حالا نوازش کن همین حالا که تب دارم☆

اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم☆

☆هنوزم میشه عاشق بود تو باشی کاره سختی نیست☆

☆بدون مرز با من باش اگر چه دیگه وقتی نیست☆

☆نبینم این دَم رفتن تو چشمات غصه میشینه☆

☆ همه اشکاتو میبوسم میدونم قسمتم اینه☆

مدیر وبلاگ : SAMAN
نویسندگان
پنجشنبه 16 شهریور 1391
 
شیطان می خواست که خود را با عصر جدید تطبیق بدهد، تصمیم گرفت وسوسه‌های قدیمی و در انبار مانده‌اش را به حراج بگذارد. در روزنامه‌ای آگهی داد و تمام روز، مشتری ها را در دفتر کارش پذیرفت.
حراج جالبی بود: سنگ‌هایی برای لغزش در تقوا، آینه‌هایی که آدم را مهم جلوه می‌داد، عینک‌هایی که دیگران را بی‌اهمیت نشان می‌داد. روی دیوار اشیایی آویخته بود که توجه همه را جلب می‌کرد: خنجرهایی با تیغه‌های خمیده که آدم می‌توانست آن‌ها را در پشت دیگری فرو کند، و ضبط صوت‌هایی که فقط غیبت و دروغ را ضبط می کرد.
شیطان رو به خریدارها فریاد می زد: نگران قیمت نباشید! الان بردارید و هر وقت داشتید، پولش را بدهید.
یکی از مشتری‌ها در گوشه‌ای دو شیء بسیار فرسوده دید که هیچکس به آن‌ها توجه نمی‌کرد. اما خیلی گران بودند. تعجب کرد و خواست دلیل آن اختلاف فاحش را بفهمد.
شیطان خندید و پاسخ داد: فرسودگی‌شان به خاطر این است که خیلی از آن ها استفاده کرده‌ام. اگر زیاد جلب توجه می کردند، مردم می‌فهمیدند چه طور در مقابل آن مراقب باشند. با این حال قیمت شان کاملاً مناسب است. یکی شان شک است و آن یکی عقدة حقارت. تمام وسوسه‌های دیگر فقط حرف می‌زنند، این دو وسوسه عمل می کنند.


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
دوشنبه 27 شهریور 1396 12:50 ق.ظ
An impressive share! I've just forwarded this onto a friend who was conducting a little
research on this. And he actually bought me lunch simply because I
found it for him... lol. So let me reword this....
Thanks for the meal!! But yeah, thanks for spending some time to talk about this topic here on your website.
چهارشنبه 18 مرداد 1396 09:33 ب.ظ
Today, I went to the beachfront with my children. I found
a sea shell and gave it to my 4 year old daughter and said "You can hear the ocean if you put this to your ear." She put
the shell to her ear and screamed. There was a hermit crab
inside and it pinched her ear. She never wants to go back!

LoL I know this is totally off topic but I had to tell someone!
پنجشنبه 24 فروردین 1396 12:44 ق.ظ
I like the helpful information you provide in your articles.
I'll bookmark your weblog and check again here frequently.
I'm quite certain I'll learn plenty of new stuff right here!
Best of luck for the next!
پنجشنبه 16 شهریور 1391 11:10 ق.ظ
عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی بود.ممنون از داستانای قشنگت
SAMAN مرسییییییییییییییییییییی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی